رضا قليخان هدايت

1693

مجمع الفصحاء ( فارسي )

من بندهء آن دو چشم زوبين‌دار * من كشتهء آن دو دست دستان زن زان دستان بسته دل شده عاشق * زان زوبين خسته جان شده دشمن چون جوشن جو شدى براى جنگ * تير غم را دلم ببد جوشن پيراهن آهن آن دلت بس بود * زاهن چه كنى به بر تو پيراهن نه درخور جنگ و درخور رزمى * اى درخور بزم و درخور گلشن و له ايضا ايا سنگدل دلبر سيم‌سيما * بت قند لب لعبت قندهارى چه بندى به زلفين كه جز دل نبندى * چه خارى به مژگان كه جز جان نخارى به دو زلف قارى به عنبر سرشته * به دو چشم زهر آكده ذوالفقارى به زلف بخارى بخار بخورى * بخور بخارى به زلف بخارى به مشكين كمان جان و دل را كمندى * به رنگين شكر جان و دل را شكارى ربودى مرا تو ز شمشاد شادى * فزودى مرا تو به گلزار زارى چو قمرى همىنالم اندر بهاران * از آن بر قمر سود عود قمارى به پرچين كله درع قارى و ليكن * به رخ تازه‌گل ريخته در عقارى نه با چشم تو دستيارى كند دل * نه با تيغ شه جان كند پايدارى ايا پادشاهى كه آرى عدو را * تو در كارزارى چو در كارزارى ايا غار با لشكر تو چو كوهى * ايا كوه با نيزه تو چو غارى تو تنهايى از روى همتا و ليكن * بروز هزاهز هزاران هزارى اگر مرغزارى به زيرت ببيند * كند همچو بر بابزن مرغ زارى ولى را گه بزم بىنار نورى * عدو را گه رزم بىنور نارى اگر شاه تاتار تير تو بيند * شود روز بر شاه تاتار تارى به نيك اخترت آمد اين عيد فرخ * كه دارد تو را جفت با بختيارى شدست از همه عيدها اختيار او * چنان چون تو از خسروان اختيارى من از بينوايى نوا چند دارم * مرا بينوا در نوا چند دارى